صبح که خورشید گرم و مهربون
از پشت کوهها میادش بیرون
ما می شیم بیدار از خواب نوشین
شاد و سحرخیز وقت خروسخون

مامان و بابا هر دو پا می شن
آماده می شن مهیا می شن
ما رو می بوسند و با صد امید
ما رو به مهد کودک میارن

مربیای مهربون ما
تو مهد کودک منتظر مان
دوستای خندون و کوچولومون
همگی میان خوش و شادمان

صبحونه ما گرم و کامله
با محبت خانم مربی
آدم شاداب و تندرست می شه
صبخونه که خورد اول صبحی

روز خوب ما ادامه داره
با بازی و آموزش و شادی
شکرت ای خدا که به بچه ها
سلامتی و دلخوشی دادی

این مهدکودک یه گلستونه
ما مسافرای کوچولوییم
مثل غنچه بهار اومدیم
تا مثل گل تو این باغ بروییم

ما گنجهای سرشار توییم
ای خدا  ما رو از بد نگهدار
این گنج رو هر روز سرشارتر کن
ما را به لطف سرمد نگه دار

سروده م.رستگاری